تبليغاتX
ش م ا



خودخوری ها 1

 

حالا می فهمم که زمان چه خاصیتی دارد.

حالا که هم آرزوی تند تر رفتنش را می کنم و هم دلم نمی آید باور کنم که تند تر از چیزی که من فکر می کنم می گذرد.

...... و من هیچ وقت شروع نشدم انگار.

 در تمام این سالها مشغول ساختن خودم بودم .خودی که هنوز که هنوزاست آنقدر نیمه کاره و بی سرو سامان است که انگار نه انگار این همه سال زنده بوده است.

خاطره خوانی های ساده این روزها گاهی مربوط اند به 10سال پیش.

وحشت کرده ام.آب دهانم خشک شده ،من کجا بوده ام این همه سال.

می روم آب بخورم.

لیوان آب روبرویم و فقط یک چیز را گوش می کنم.

Yesterday, all my troubles seemed so far away.
Now it looks as though they're here to stay.
Oh, I believe in yesterday.

Suddenly,
I'm not half the man I used to be,
There's a shadow hanging over me,
Oh, yesterday came suddenly.



Why she had to go
I don't know she wouldn't say.
I said something wrong,
Now I long for yesterday.

Yesterday, love was such an easy game to play.
Now I need a place to hide away.
Oh, I believe in yesterday.

Why she had to go
I don't know she wouldn't say.
I said something wrong,
Now I long for yesterday.

Yesterday, love was such an easy game to play.
Now I need a place to hide away.
Oh, I believe in yesterday.
Mm mm mm mm mm mm mm.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در پنجشنبه چهارم فروردین 1390 و ساعت 14:42 |



لال مرگی ،بد است.

این روزها اگر دیوانه ای را دیدی که در خیابانهای همین شهر ناگزیر شما فریاد می زند،بی گمان نه خدای تازه ایست نه رسولی گم شده،آن مرد منم وفریاد آخرین مرحله لال مرگی است.

بیا بیا و کفش هایت را در بیار و روبروی همین پنجره جادو آنچنان بنشین که اعتماد کنم و فریادم بشود همان صدای آرامی که شینش و سینش می زند .

 بیا آنقدر که بتوانیم به هم آتش و سیگار و نگاه های دور دست تعارف کنیم

بیا که من از لال مرگی می ترسم

بیا و مرا بخوان.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه دوازدهم آذر 1389 و ساعت 18:38 |


کوچ یک دلتنگی همیشگی است.

همیشه دلت یا برای قشلاق تنگ می شود یا برای ییلاق یا برای سفر یا برای سایه سیاه چادرت.

من یک کوچ رو مجازی ام شاید. حالا که برفهای این طرف ها آب شده است برگشته ام .تا کی بشود که دوباره کوچم دهند.

چند یادداشت را هم که دوست داشته ام برای اهل قشلاق سوغاتی آورده ام که می شوند پست های بعدی.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه دوازدهم آذر 1389 و ساعت 18:33 |



 

همیشه یک روز یک لحظه یک وقتی هست که باید رفت.

از اینجا میروم میروم اینجا

http://www.mojizaheri.blogspot.com

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه ششم شهریور 1389 و ساعت 22:14 |


شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا .........

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 و ساعت 21:36 |


دست خودت نبود بازی هم نمی کردی فی البداهه دیوانه بودی.

خیلی سال طول می کشد تا یکی مثل تو به دنیا بیاید.خیلی سال طول می کشد که برسد به حوالی من.

خیلی سال طول می کشد که من مثل پیامبر بازنشسته ای بروم ذهنم را سلول به سلول بگردم و بفهمم که تو همان موجود موعودی که در کتابهای مقدس در موردت نوشته اند هستی و باید به تو ایمان بیاورم.

خیلی سال طول می کشد.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 و ساعت 23:37 |


این که این روزها غلط های عجبیب می کنم و گه های غریب می خورم ،کاملا منطقی است یعنی خودم به این نتیجه رسیدم و فکر می کنم اینها راههایی هستند برای عوض کردن حال و هوا  و خودم هم بهتر از هرکسی میدانم این روشها کاملا مازوخیستی اند.

 من یک کرگدنم وقتی که دردم می گیرد یعنی یک زخم حسابی برداشته ام و وقتی زخم عمیق بر می داری دیگر با دوا گلی و چسب زخم و این چیزها خوب نمی شود باید بپذیری که جر خورده ای و  باید ببری بیمارستان بدهی برایت بدوزند.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 و ساعت 23:30 |


در هر روز خاطرات کوتاه تو مرور می شوند.خدا را چه دیده ای شاید یک روز کنار رودخانه ای یا توی قطار یا در فرودگاهی دور افتاده یا در غبار کافه ای شلوغ همدیگر را دیدیم.آن روز من شکمم آمده جلو،موهای شقیقه ام سفید شده و تو هم پیر شده ای ولی از چشمهای براقت می شود ترا شناخت.

آن روز اگر آمد من برایت می گویم که در تمام این روزها به من چه گذشت و هر ساعتش چقدر سرنوشتم را عوض کرد.

آن روز به تو می گویم وقتی یک کرگدن عاشق می شود چه فاجعه ای اتفاق افتاده.

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 و ساعت 23:26 |


در جستجوی مفاهیم از یاد رفته  پاره دوم       منبع :سایت لغت نامه دهخدا

واژه

معنی

شرف

شرف . [ ش َ ] (اِ) آستانه ٔ در. (ناظم الاطباء). || تخته اي كه در پيش در نصب سازند. (از برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || آواز ...

شرف

شرف . [ ش َ ] (ع مص ) چيره شدن به كسي به بزرگي و يا در حسب . (منتهي الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). غلبه كرد...

شرف

شرف . [ ش َ رَ ] (ع مص ) بزرگ و بلندقدر شدن و عالي مرتبه گرديدن . (منتهي الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). بزرگوار شدن . (الم...

شرف

شرف . [ ش َ رَ ] (ع اِ) بلندي . (ناظم الاطباء) (منتهي الارب ) (آنندراج ). || جاي بلند. (منتهي الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از ...

شرف

شرف . [ ش ُ ] (ع ص ) ماده شتر كلانسال . (ناظم الاطباء).

شرف

شرف . [ ش ُ رُ ] (ع اِ) فتنه و آشوب . (ناظم الاطباء). || بناهايي كه داراي كنگره ها باشند. (از اقرب الموارد). || (ص ) ج ِ شارِف . ...

شرف

شرف . [ ش ُرْ رَ / ش ُ رُ ] (ع ص ) ج ِ شارِف . (ناظم الاطباء). رجوع به شارف شود.

شرف

شرف . [ ش ُ رَ ] (ع اِ) ج ِ شُرَفَة. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج ِ شَرفَة. (يادداشت مؤلف ) (دهار). ج ِ شرفة به معني كنگره ها. (آ...

بي شرف

بي شرف . [ ش َ رَ ] (ص مركب ) (از: بي + شرف ) بي حرمت . بي آبرو. بي عرض . بي ناموس . (ناظم الاطباء). فرومايه . مايه ٔ ننگ و عار. رجوع ب...

بي شرف

این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.

قول شرف

قولِ شرف. عهدي كه شرفِ انسان در گرو آن است. عهدي كه در صورت شكستن آن، انسان به بي شرفي خود از قبل اذعان مي نمايد. رجوع شود به قول، گرو بودن ...

شرف بخش

شرف بخش . [ ش َ رَ ب َ ] (نف مركب ) افتخاردهنده و بزرگي بخشنده و سرافرازكننده . (ناظم الاطباء).

شرف ريز

شرف ريز. [ ش َ رَ ] (نف مركب ) برطرف كننده ٔ شرافت و افتخار و بزرگي . (از ناظم الاطباء)

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 و ساعت 23:20 |


می دانی؟

همه چیز باد هوا شده و رفته است و من نمی دانم بعد از این همه وقت،باید کجا باشند این همه باد هوا؟

نمی دانم شاید توی یک صحرای ساده بی خیال وسط افریقا یا وسط یک خیابان شلوغ امریکای لاتین که همیشه  کوشه اش یک قهوه خانه ای چیزی هست که حتما توی قهوه خانه میزی هست و حتما پشت میز هم یکی نشسته است و قصه می نویسد.

همه چیز باد هوا شده است.

جز یادداشتهای روزانه از هفته های بی سرانجام هیچ نشانی از تو ندارم.

جز آن گل فروشی کوچک و یاد گلهای سرخش،جزمزخرفاتی که هر ماه در زوال حافظه می میرند.

جزکوچه هایی که با تو رفته ام و دیگر خایه رد کردنشان را هم ندارم.

جز میز و قهوه و بعد از ظهر اردیبهشت ماه زیر چنارهای بی اعتنا.

جز شب.

جز زخمی که همیشه سر باز کرده توی دلم.

جز دلم.

پیش از تو چه ماه بی درد سری بود اردیهشت.

پیش از تو

بعد از تو

تازه میفهمم چه جنگ بیهوده ای بوده  تمام سال، وقتی که اردیبهشت،خیال تو مغرور از روی نعش تمرینهای فراموشی میگذرد.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه نهم فروردین 1389 و ساعت 8:56 |


این روزها حالم خوب است.صبح که بیدار میشوم بهانه خوبی برای شکستن رخوت همیشگی بعد از خواب دارم.تمام شعر های عاشقانه ای را که از یادم رفته بود به یاد آورده ام و دلم که میگیرد یکی را برایت میفرستم و حالم که از مردم بد میشود به تو فکر میکنم مثل موجودی ما قبل تاریخ که نسلش منقرض شده و از این فکر درد ناک به جفتش پناه میآورد.

دیگر به بازتولید بدی در جهان فکر نمیکنم دیگر به ناگزیری بشر و شیوع پستی و خودفروشی فکر نمی کنم.

دیگر نمیگویم زندگی همین است یا تحملش کن یا جراتی برای خودکشی دست و پا کن.

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 23:34 |


.دیروز فهمیدم که آدم وقتی سیگار نمیکشد چقدر بی کار است چقدر سرش خلوت است چقدر ساکت است.هوا ابری است و من خوبم.

می دانی سیگار درست از هم آنجایی شروع می شود که ترکش می کنی یعنی به همان بهانه ای که ترک کرده ای دوباره شروع میکنی به کشیدنش.ای کاش آن روز نیاید.ای کاش.

چه خیال خوبی هستی تو.مرا یاد انقلاب مخملی می اندازی.چقدر انقلاب مخملی در کشور تنهایی من خوبست.

خدا حافظی نمیکنم تازه اول روز است و من دوباره برمیگردم.

حالا دیگر من وجود داشتنت را فهمیده ام تو در یک دستگاه مختصات دکارتی با من قدم زده ای ومن  مثل ریاضی دان گمنامی که از پس اثبات قضیه سختی بر آمده ذوق زده ام.

کاش میشد نروی کاش میشد نروی.کاش ....

آنجا که می روی دور است.من دور میشوم من زمانم را و مکانم را گم میکنم.من دستگاه مختصات دکارتی ام را گم میکنم. من....من گریه میکنم .

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 23:30 |


من از همان شب پاییزی که شرح ماوقع اش در مه غلیظ شرمی طولانی  گم شد؛دیوانه بودم.

آخر های و هوی بهار هم که به دنیا آمدم باز هم دیوانه بودم .

بودم .

هرچند چیزی از آن روزها یادم نمی آید آخر بچه چند روزه چه میداند که روی زمین باید همه چیز را حفظ کند از شماره شناسنامه تا اسم قوسهای مزخرف زهوار دررفته.

خلاصه اینکه یادم نمی اید ولی بودم.

در سالهای بعد هم بودم امروز هم هستم حتی گاهی وقتها خیلی ...

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 23:24 |


از یک عاشقانه خیلی قدیمی (اینها قسمتی از نوشته های یک ماجرای قدیمی است)

یکی توی دلم دارد اسپانیش می رقصد با ضرب آهنگی که نمی توانی تصور کنی.کلافه ام.

حالم مثل اعدامی هایی است که حکمشان آمده و منتظر سپیده اند تا برخلاف عادت روزانه بروند روبروی جوخه آتش بایستند و بمیرند فکر میکنم آنها هم،ت خ م شان می چسبد زیر گلویشان شاید هم از ترس خودشان را خیس کنند.میدانم فردا شب جوخه شلیک میکند و پس فردا صبح من در وضعیت مرخصی استعلاجی ام.

 

کاش میشد نروی کاش می شد لحظه آخر جوخه بی خیال بشود مثلا فرمانده اسهال بگیرد یا یک دفعه حشری شود و هوس زنش را بکند و بدود برود خانه ،یا تفنگ ها پلاستیکی باشند یا سرباز ها شا ششان بگیرد یا گلوله ها....

کور خوانده ام.اینها که گفتم فقط توی مخ تعطیل من اتفاق می افتد.فردا هواپیما بدون ثانیه ای تاخیر بلند می شود و می رود و به تخم هیچ کس هم نیست که معشوقه بالا بلند موکمند جگرت یک وجب روی اطلس جغرافیا از تو دور میشود.

خدایا به جان همین عیسی مسیح که میگویند بچه توست،نامردی است.

خوب حالا که چه؟ دماغت را گرفته ای بالا هی می خواهی بگویی مشغول کار کائناتی و سرت شلوغ است یا با فرشته هایت توی جلسه ای،با شما هستم جناب آقای خدا،کجای این بیست و چند  سال حال کسی را گرفته ام که حالا باید بنشینم و بازیچه تقدیر شوم.

 


 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه دهم اسفند 1388 و ساعت 23:3 |


 در جستجوی مفاهیم از یاد رفته  پاره اول       منبع :سایت لغت نامه دهخدا

خایه

خایه . [ ی َ / ی ِ ] (اِ) ۞ خصیه ٔ انسان . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (دهار). گند. جند. تخم . بیضه . دنبلان ...

بی خایه

بی خایه . [ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ) خایه کشیده . خایه کنده .خواجه سرا. ساده گرد. (آنندراج ). اخته . || در تداول عامه ، بی عرضه . بی خاصیت ...

خایه کن

خایه کن . [ ی َ / ی ِ ک ُ ] (نف مرکب ) ماکیان که تخم نهد. (آنندراج ). ماکیانی که تخم کند. (ناظم الاطباء). بَیوض .

یک خایه

یک خایه . [ ی َ / ی ِ خا ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ) آنکه یک بیضه دارد. اَشْرَج . اَحْدَل . (یادداشت مؤلف ).

بادخایه

بادخایه . [ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) آدَر. (مهذب الاسماء) (نطنزی ). دبه خایه . غُری . بادگُند. دِم ّ. فتق . معروفست و آن مرضی است . (آنندر...

نیم خایه

نیم خایه . [ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) گنبد. (رشیدی ) (برهان قاطع) (از آنندراج ) (انجمن آرا). قبه . (ناظم الاطباء). زیرا که بر نیم بیضه ٔ مر...

چهارخایه

چهارخایه . [ چ َ / چ ِ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ) که خایه چهار دارد. || مجازاً جگرآور. دلیر. گندآور. خایه دار. نرمنش . مرد مرد : گر کنده ٔ ب...

خایه مال

خایه مال . [ ی َ / ی ِ ] (نف مرکب ) متملق و چاپلوس . سخت با دنائت و پستی .

خایه دار

خایه دار. [ ی َ / ی ِ ] (نف مرکب ) نعت است مر کسی را که مردانگی دارد. صفت آنکه در کارها قدرت و ثبات دارد.

خایه مالی

خایه مالی . [ ی َ / ی ِ ] (حامص مرکب ) تملق . چاپلوسی . چاپلوسی سخت با دنائت . تملق رذیلانه : هرآنکه بی خبر از فن خایه مالی شددچار ز...

خایه ٔ سگ

خایه ٔ سگ . [ ی َ / ی ِ ی ِ س َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) جند بیدستر ۞ . (از ناظم الاطباء). خزمیان . فاجشه . هزو گند. رجوع به جندبیدست...

خایه کنده

خایه کنده . [ ی َ / ی ِ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) آنکه تخم های او را در آورده باشند. اخته . (آنندراج ). || خواجه سرا. (آنندراج ) (ناظم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه سوم اسفند 1388 و ساعت 10:20 |


به مرگ

که دیوانه می کند

صبح را

در فاصله ی لباس من

به شب

که چرخشم می دهد

و بی دستم می کند

که اگر مرا دیده ای

که نمی خندیدم

پس مرا ندیده ای

که هر بار بیشتر دوست داشته ام

تنفس چشم هایم را

و این حباب هایی که

 به تن دارم

 

هوشنگ چالنگی- زنگوله تنبل

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه بیست و سوم بهمن 1388 و ساعت 22:27 |


خانوم

خانم مارلبوروی بالا بلند سفید پوش،با آن چکمه های قهوه ای و کمربلند ظریف طلاییت که همیشه در گرماگرم  معاشقه با منی.

با آن لهجه غلیط آمریکایی و عشوه های از جعبه بیرون آمدنت.

چقدر این خیابان ها را پای به پای من آمدی در روزهای سردم  در شرجی های دور و خاکستری های نزدیک در روزهای گرمم.

با تو هر چه بود از زخمهای کهنه تا غصه های نو تا درد هایی که خودت میدانی...

هی به پای من و روح عاصی عصیانگرم سوخته ای و دم بر نیاورده ای تا مرگ ...

ترکت نمیشود کرد.

این روزها نفس بالا نمی آید گاهی ،ترکم کن.

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در یکشنبه چهارم بهمن 1388 و ساعت 9:26 |



شکر خدا بعد از این همه ماه بی حواس،خاطرات تو در من متروک شده است .اما...

شکر خدا  فراموشی را یاد گرفته ام.حالم خوب است. اما...

اصلا اتفاقی نیفتاده بود شاید به قول تو اسیر همین  توهم  شایعی شده بودم  که توی تهران همه دارند.اما...

شکر خدا من خاطرات ساده زیادی را فراموش کرده ام.زمان گذشته،حالا خوبم،اما...

 

 

اما ...

اما نمی دانم

نمی دانم اردیبهشت که بیاید،دوباره میشود رفت تجریش و پرسه زد.میشود از کنار کافه گذشت.میشود رفت و روی آن صندلی عجیب بدشانسی نشست و پنجره اتاق تو را تماشا کرد.

نمی دانی چقدر خیابان ممنوعه آن حوالی هست که هر بار بی آن که بدانم دورشان زده ام.

نمی دانی رد کردن تمام آن خیابان ها چه شکنجه ایست که من راه فراموش کردنش را یاد گرفته ام اما....

اما هنوز ...

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 و ساعت 22:56 |


 

 خ مثل گاو

 

 


+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 21:7 |


از دست مادرانمان هم هیچ کاری بر نمی آمد جز زور زدن برای بیرون راندنمان و درد کشیدن برای زیستنشان  

دقیقا معلوم نیست که اول سرمان به دنیا آمد یا پاهای تاول زده  یا دستهای کوچکمان

...و ما یکدفعه وسط نقشه جغرافیا زاده شدیم

خوب یادم هست که صبح زود بود  و هوا بوی چای شیرین و پنیر میداد

بعد هم کمی بوی خون ریخت و سط اتاق؛ در کوچه، توی خیابان

بعد هم مردیم.

دقیقا معلوم نشد اول سرمان از دنیا رفت یا دستهایمان یا پاهای آویزانمان

از دست مادرانمان هم هیچ کاری بر نیامد...

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:37 |
 



روزمرگی روزمرگی روزمرگی  روزمرگی روزمرگی روزمرگی روزمرگی

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 10:39 |


ما گم شده ایم.

تمام وحشت حس کمشدگی این است که تو چیزی از بقیه کم داری و  زیر قدمهای بی اعتنای یک خیابان شلوغ گم شده ای دیگران  برای رسیدن می روند و تو برای پیدا شدن اما دلخوشی بزرگ اینست که می دانی آنها که می روند می دانند و کافی است کمی از مقصدشان را با تو تقسیم کنند تا پیدا شوی.

ما گم شده ایم.

هیچ کداممان نمی دانیم.دهانمان خشکیده و طاقت پرسیدن یک نشانی ساده را نداریم.تشویش تا مغز استخوان؛در زیر تیغ تابستان ایستاده ایم و می لرزیم.

ما گم شده ایم.

در یک فضای آخر زمانی و لای روزنامه ها و اخیار خونین تکراری  پی یک نشانی مجهولیم.پنجه هایمان را به صفحه بی رحم تلویزیون می کشیم.بوی عطر مجریان شیک می آید  اما صدای  گم شده سالهاست از هیچ دیواری عبور نمی کند.

ما گم شده ایم.

ساده تر از آنی که فکرش را بکنیم ساده تر از رنگ بدیهی خون،ساده تر از یاد گرفتن یک دشنام کهنه در ظهر کوچه های خاکی تابستان کودکی،ساده تر از گفتن حرفهای مفت در لحظه های پرت مستی.

ساده تر از مردن

ساده تر.....

ما گم شده ایم

...و از اوضاع قوطی سیگارمان می فهمیم که حالمان بد است.جاهای عجیبی از ذهنمان تیر می کشد و برای دردهای چندین هزار ساله صبح ها کنار باجه روزنامه فروشی قاطی بقیه گم شده ها می ایستیم و تیتر روزنامه ها را تشییع می کنیم.

...واز هجوم  در دهای چند صد ساله تنها هفت دقیقه مرخصی استعلاجی برای کشیدن سیگار می گیریم.

ما چقدر گم شده ایم در جزیره ای که جزیره نیست.

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:27 |


نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد

آن که نهال نازک دستان اش

از عشق خداست

و پیش عصیان اش

بالای ‌جهنم ا

پست است

آن کو به یکی آری می میرد

نه به زخم صد خنجر

و مرگش در نمی رسد

مگر آنکه از تب وهن

دق کند.

قلعه عظیم

که طلسم دروازه اش

کلام کوچک دوستی ست.

انکار عشق را

چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای

دشنه‌‌یی مگر

به آستین اندر

نهان کرده باشی.

که غاشق

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه بانگی شد.

نگاه کن

چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک می شکند

رخساره ئی که توفان اش

مسخ نیارست کرد.

چه فروتنانه برآستانه تو به خاک می افتد

آن که در کمزگاه دریا

دست حلقه توانست کرد.

نگاه کن

چه بزرگ وارانه در پای تو سر نهاد

آن که مرگش میلاد پر هیاهو ی هزار شه زاده بود.

نگاه کن!

 


تمام.

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 1:21 |


 دلم می خواهد داد بکشم از آن داد هایی که بد مست ها می کشند.دلم می خواهد همه چیز را از پنجره بریزم و سط خیابان و بروم کاتر عزیزم را که ترم اول از مغازه ای وسط بازار ماهی فروشهای رشت خریدم و هنوز هم بوی ماهی می دهد بردارم و چند تا از این شاهرگ های تپل مپلم را پیدا کنم و خط کش فلزی را بگذارم رویشان و یک برش طولی دقیق بزنم .یک چیزی توی خون من است باید ببینمش؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 21:22 |

Villa For a friend / Razan text&context Architects

Architects: Razan Text & Context
Location: Tehran, Iran
Principals: Alireza Taghaboni & Parisa Alimohamadi
Constructed Area: 300 sqm
Project year: 2008
Photographs: Razan Text & Context

We had suggested a house to a friend: “we will make you a home; fitting the best friend”. He didn’t wait for something special; a normal villa, just safe and out of harm’s way, as possible as it could. Municipality laws and the high slope of the site (as the first design’s guidelines) lead us to a terraced sketch.

The site was extended to the south-east. A pure, unbelievable, sunlit view in front of us. There for we made it like two boxes; a box on the other one, Like two frames: to record different views of the same location and beyond all for catching pleasure sunlight the most.

They wanted to specialize the uncovered space on the first box to their celebrations and ceremonies, so we moved bed rooms to the downer box and put the kitchen and living room in the upper one; an answer to their request: relating the court yard with the public rooms.

The sloped covering on the final roof is also a technical solution for hard winters and the snow load.

And in relation to those scratched wooden covers that attached to the balconies edges: they have made for protecting house from wind, snow, and all who wants breaks into a house, for the security that friend mentioned, for L.Fontana, the painter we like, and to present an artificial view to the nature.

Main access is the stairway from the main entrance (in the lower level/the border between out and in) to the main entrance of the building (upper box / public room), and in the middle of its way there’s a way to the personal area (upper box).

Kitchen is a suspending cube.

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 23:24 |


موسیقی رپ در دههٔ ۱۹۸۰ میلادی و از میان موسیقی سیاه پوستان فقیر متولد شد. رپ در واقع یک نوع موسیقی اعتراض‌آمیز خیابانی است. این موسیقی از پیش‌ پا افتاده‌ترین، سهل‌ترین و خیابانی‌ترین کلمات استفاده می‌کند، بدون این که از حیث ادبی بتوان این نوع استفاده را نقد کرد. در نوشتن متن ترانه‌های رپ، هیچ الزامی برای رعایت قوانین ادبی وجود ندارد.[۱] موسیقی رپ به موضوعاتی از جمله: اختلاف طبقاتی، ریاکاری، دعواهای خیابانی، فرهنگ غالب جهانی و همچنین بحران‌های سیاسی می‌پردازد. کلام آن اگرچه قافیه‌هایی ضعیف دارد و در نگاه بسیاری شعر ناب به حساب نمی‌آید، اما با همین سادگی و بی پیرایگی خود می‌کوشد معنایی دیگر از زندگی اجتماعی را به ما یادآوری کند، که بعدی از زندگی مردم کوچه و خیابان است. به نحوی می‌توان گفت چارچوب تعیین شدهٔ موسیقی را که دارای قوانین سخت و مشخص است را خرد می‌کند تا موسیقی در دسترس عامی ترین افراد جامعه قرار گیرد.[۲]

 

از ویکیپدیا

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:33 |


 ساسی مانکن وجوه و کارکرد ها(قسمت اول)

ساسی مانکن چیست؟ لمپن بورژوا؟نماینده یک رویکرد؟ زاییده شرایط؟

 
خبرگزاری فارس:
 
درپي ديدار اخير هنرمندان با شيخ اصلاحات به بازار مي‌آيد
ترانه انتخاباتي "ساسي مانكن " براي كروبي

خبرگزاري فارس: در پي ديدار حجت الاسلام والمسلمين كروبي با ساسي مانكن ، خواننده رپ زيرزميني ترانه انتخاباتي با صداي ساسي براي تبليغ شيخ اصلاحات به بازار مي آيد.

به گزارش خبرنگار "سرويس فضاي مجازي " خبرگزاري فارس و به نقل از كلمه نيوز، در پي ديدار حجت الاسلام والمسلمين كروبي با ساسي مانكن ، خواننده رپ زيرزميني، ترانه انتخاباتي با صداي ساسي براي تبليغ شيخ اصلاحات به بازار مي‌آيد.
ساسي مانكن از خوانندگان پرطرفدار رپ در ايران است و پيش بيني مي‌شود با انتشار اين ترانه انتخاباتي علاقه مندان ساسي به شيخ روي آورند.
نظرسنجي‌هاي اخير نيز حاكي از افزايش طرفداران كروبي و توقف رشد راي پايه ميرحسين طي هفته‌هاي اخير است.
از قراين و شواهد چنين بر مي‌آيد كه تيم تبليغاتي شيخ كروبي از طراحان عمليات رواني مهندس موسوي كارايي بيشتري دارند.
 
 
خبرگزاری جمهوری اسلامی:
 
دبير كل حزب اعتماد ملي با اشاره به اينكه گروهي از هنرمندان به ديدار او رفته‌اند اظهار داشت: من به صورت اختصاصي با ساسي مانكن ديدار نداشته ام ولي مي‌گويند در ميان جمع هنرمندي كه براي ملاقات با من آمده بودند اين فرد هم حضور داشته است.

مهدي كروبي روز جمعه در سي وپنجمين نشست مجمع نمايندگان ادوار در پاسخ به سوال خبرنگاري مبني بر ديدارش با ساسي مانكن خواننده رپ با اشاره به اينكه افراد مختلفي به ديدار او مي‌آيند اظهار داشت: من نمي‌دانم كه در ميان آنان چه كساني هستند ولي وقتي ابراز علاقه به ملاقات دارند، به ديدارم مي‌آيند.

وي تاكيد كرد: مي‌گويند در ميان جمع هنرمندي كه به ديدارم آمده بودند اين فرد نيز حضور داشته است.

نوري در گفتگو با فارس خبر داد:
 
فعاليت ساسي مانكن در شاخه هنرمندان كروبي

خبرگزاري فارس: مشاور هنري كروبي گفت: هم اكنون ساسي مانكن يكي از خوانندگان رپ كشورمان در شاخه هنرمندان ستاد انتخاباتي كروبي در حال فعاليت است.

حجت الاسلام محمد نوري مشاور هنري كروبي و رئيس شاخه هنرمندان حزب اعتماد ملي در گفتگو با خبرنگار "سرويس فضاي مجازي " خبرگزاري فارس، ضمن اعلام اين خبر گفت: از چندي پيش جمعي از هنرمندان كشور از جمله ساسي مانكن و ياس در حال فعاليت در شاخه هنرمندان استان تهران ستاد انتخاباتي كروبي هستند.
وي خاطرنشان كرد: اين هنرمندان در راستاي انتقال مشكلات قشر هنري كشور به كروبي براي حل اين مشكلات در صورت تصدي پست رياست جمهور از سوي وي با شاخه هنرمندان همكاري مي كنند.
رئيس شاخه هنرمندان حزب اعتماد ملي تصريح كرد: اين هنرمندان از مدتي پيش شخصا براي همكاري با كروبي اعلام آمادگي كرده بودند كه شاخه هنرمندان آن ها را جذب اين شاخه كرده و در حال حاضر در اين بخش فعال هستند از اين رو اينكه كروبي باعث جذب هنرمندان در اين سطح نيز شده است جاي تقدير دارد.
نوري ادامه داد: اخيرا " تعدادي از هنرمندان استان تهران با كروبي ديدار داشتند، ساسي مانكن و ياس هم در آن جمع بودند و كروبي در نظر دارد اين گونه افراد را از حالت زير زميني بيرون آورده تا بصورت قانوني فعاليت كنند. 
 
 
+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:4 |


طراحی پیاده راه و مرکز محله ای داودیه با تکیه  بر ایجاد فضاهای عمومی و پاتوق های محله ای


پروژه حاضر به عنوان یک پروژه میان رشته ای در سه حوزه شهرسازی،جامعه شناسی و معماری مورد مطالعه و اجرا قرار گرفت که در ادامه خواهد آمد:

الف)شهرسازی

1.بررسی  وضع موجود محله داوودیه در محدوده جنوبی میدان مادر و محدوده شمالی بزرگراههای همت و حقانی که شامل بررسی معابر و کاربری ها و امکان یابی تحقق طرح بود..

2.تعین محور های پیاده و ارایه راهکارهای ترافیکی با توجه به شبکه شطرنجی محله.

3.طراحی پیاده راهها و اصلاح منظر شهری...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:53 |


مانیفست انجمن معماران بی اخلاق


ما معماران بی اخلاقی هستیم  و نه البته آنقدر تابلو  که ساعت ها دم شهرداری بساط کنیم و برگه نظارت بفروشیم بعد که برگه را فروختیم در هر مرحله ملت را سرکیسه کنیم و شیتیل بگیریم.نه هرگز.

ما معماران بی اخلاقی هستیم البته نه از آن هایی که یک نقشه برای همه عمرشان می کشند و می دهند بچه ها هی کوچک و بزرگش کنند و دست بر قضا این نقشه جادویی از فرودگاه تا هتل 5ستاره را جواب می دهد.نه ما این کاره نیستم ما خلاقیم.

ما معماران بی اخلاقی هستیم البته نه از آن دسته که بی کار می شوند و چون کار دیگری بلد نیستند می روند می شوند استاد دانشگاه و تا آخر عمر هم مزاحم تلفنی دارند و برای بالا رفتن درجه فرهیختگیشان هر ترم دانشجوهای مادر مرده را به بردگی می کشند.نه هرگز

ما معماران بی اخلاقی هستیم البته نه از آن دسته معمار هایی که با پیدایش الکو باند  یا آلکوتایل یا دیگر مزخرفات معمار شده اند و دیوار طویله را هم  شیشه اسپایدر کار می کنیم که یعنی ما های تکیم و تو پشم ما هم نیستی.

ما معماران بی اخلاقی هستیم البته نه از آن دسته بی اخلاقهای نامردی که پروژه بقیه را می آورند جای  پروژه خودشان به عوام نشان می دهند و زیر آب همه را می زنند و لابی می کنند و پروژه می گیرند.

ما معماران بی اخلاقی هستیم چون هر وقت در هر مسابقه معماری شرکت می کنیم واقعا نمی دانیم برنده می شویم یا نه و با هییت ژوری هم زد و بند نمی کنیم.

ما معماران بی اخلاقی هستیم البته نه از ان دست معمارهایی که حاضرند بیده کنار توالت فرنگی کارفرما باشند و یا حتی خود توالت کارفرما باشند.

ما واقعا معماران خیلی بی اخلاقی هستیم البته نه از آن دست معمارانی که فاحشه اند چون در فاحشگی معماری می کنند.

ما معماران بی اخلاقی هستیم نه از آن معمارهایی که می دانند بعضی کارها اشتباه است و باز انجامش می دهند و به تکرار این وقاحت افتخار می کنند.

ما معماران بی اخلاقی هستیم نه از آن معمارهایی که دزدند کلاهبردارند و در دانشگاه و بازار و پشت چراغ قرمز هم دزدند و کلاهبردارند و معماری حرفه دوم آنهاست.

ما معماران بی اخلاقی هستیم چون روحمان و رنج آن لحظات سنگینی که در شارت های شبانه و عشقبازی با ایده هایمان کشیدیم را به هیچ بساز بفروش نو کیسه ای نمی فروشیم.

ما معماران بی اخلاقی هستیم که برای گرفتن هیچ پروژه ای ریش نمی گذاریم و چای خشک نمی جویم که بوی بزم شب پیش از دهانمان برود.

ما معماران بی اخلاقی هستیم چون اخلاق حرفه ای جامعه معماری را نپذیرفتیم.

ما تهیدست ترین و بی اخلاق ترین معماران این جامعه ایم.

 

 

این یادداشت در حاشیه ضیافت یازدهم وبلاگ های معماری نوشته شده است و قبلا از تعارفات همه متشکرم .همین جا دم در خوبست.در ضمن کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد؟

 رونوشت:حسام عشقی میزبان ضیافت  

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:28 |


غروب جمعه،یک پیرزن خیلی خیلی چاق است که مجبورت می کند ایستاده ترتیبش را بدهی و آخرش هم ترتیبت را می دهد.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:14 |


Powered By
BLOGFA.COM