تبليغاتX
ش م ا


از دست مادرانمان هم هیچ کاری بر نمی آمد جز زور زدن برای بیرون راندنمان و درد کشیدن برای زیستنشان  

دقیقا معلوم نیست که اول سرمان به دنیا آمد یا پاهای تاول زده  یا دستهای کوچکمان

...و ما یکدفعه وسط نقشه جغرافیا زاده شدیم

خوب یادم هست که صبح زود بود  و هوا بوی چای شیرین و پنیر میداد

بعد هم کمی بوی خون ریخت و سط اتاق؛ در کوچه، توی خیابان

بعد هم مردیم.

دقیقا معلوم نشد اول سرمان از دنیا رفت یا دستهایمان یا پاهای آویزانمان

از دست مادرانمان هم هیچ کاری بر نیامد...

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:37 |
 



روزمرگی روزمرگی روزمرگی  روزمرگی روزمرگی روزمرگی روزمرگی

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

فردا صبح باید بیدار شد زنگ بیدار باش موبایل را خفه کرد  همه چیز را جمع کرد؛ظرف غذا را،پنل ضبط را و کفش را و حوصله را و شهوت خواب را  همه را ریخت توی ماشینی  که باید نگران آبش، روغنش و بنزینش و صدای موتورش باشی  و باید زد  به دل شهری که باید نگران ترافیکش،اخلاقش و پلیس اش و دستفروش سر چهار راهش و هوایش باشی و بروی سرکاری که باید مواظب حرف زدنت کار کردنت راه رفتنت،اضافه کارت حق بیمه ات و خنده رییست باشی  و بعد از ظهر دوباره باید برگردی پایین و برسی به شهری که باید نگران ترافیکش،فقرش بدبختی اش زخمهای دلمه بسته اش و ساختمان های حرامزاده اش  و مردمش باشی و تا برسی باید نگران کارت زدنت و کارت سوختت و کارت بانکت و محتویات مجهولشان باشی و شب باید نگران کابوس های بی محلت بختک هایت و کوچ آرام رویاهایت  باشی و باید آنقدر در نگرانی مرگ را در خودت بومی کنی که هر وقت فرصتی شد بمیری.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 10:39 |


ما گم شده ایم.

تمام وحشت حس کمشدگی این است که تو چیزی از بقیه کم داری و  زیر قدمهای بی اعتنای یک خیابان شلوغ گم شده ای دیگران  برای رسیدن می روند و تو برای پیدا شدن اما دلخوشی بزرگ اینست که می دانی آنها که می روند می دانند و کافی است کمی از مقصدشان را با تو تقسیم کنند تا پیدا شوی.

ما گم شده ایم.

هیچ کداممان نمی دانیم.دهانمان خشکیده و طاقت پرسیدن یک نشانی ساده را نداریم.تشویش تا مغز استخوان؛در زیر تیغ تابستان ایستاده ایم و می لرزیم.

ما گم شده ایم.

در یک فضای آخر زمانی و لای روزنامه ها و اخیار خونین تکراری  پی یک نشانی مجهولیم.پنجه هایمان را به صفحه بی رحم تلویزیون می کشیم.بوی عطر مجریان شیک می آید  اما صدای  گم شده سالهاست از هیچ دیواری عبور نمی کند.

ما گم شده ایم.

ساده تر از آنی که فکرش را بکنیم ساده تر از رنگ بدیهی خون،ساده تر از یاد گرفتن یک دشنام کهنه در ظهر کوچه های خاکی تابستان کودکی،ساده تر از گفتن حرفهای مفت در لحظه های پرت مستی.

ساده تر از مردن

ساده تر.....

ما گم شده ایم

...و از اوضاع قوطی سیگارمان می فهمیم که حالمان بد است.جاهای عجیبی از ذهنمان تیر می کشد و برای دردهای چندین هزار ساله صبح ها کنار باجه روزنامه فروشی قاطی بقیه گم شده ها می ایستیم و تیتر روزنامه ها را تشییع می کنیم.

...واز هجوم  در دهای چند صد ساله تنها هفت دقیقه مرخصی استعلاجی برای کشیدن سیگار می گیریم.

ما چقدر گم شده ایم در جزیره ای که جزیره نیست.

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:27 |


نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد

آن که نهال نازک دستان اش

از عشق خداست

و پیش عصیان اش

بالای ‌جهنم ا

پست است

آن کو به یکی آری می میرد

نه به زخم صد خنجر

و مرگش در نمی رسد

مگر آنکه از تب وهن

دق کند.

قلعه عظیم

که طلسم دروازه اش

کلام کوچک دوستی ست.

انکار عشق را

چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای

دشنه‌‌یی مگر

به آستین اندر

نهان کرده باشی.

که غاشق

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه بانگی شد.

نگاه کن

چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک می شکند

رخساره ئی که توفان اش

مسخ نیارست کرد.

چه فروتنانه برآستانه تو به خاک می افتد

آن که در کمزگاه دریا

دست حلقه توانست کرد.

نگاه کن

چه بزرگ وارانه در پای تو سر نهاد

آن که مرگش میلاد پر هیاهو ی هزار شه زاده بود.

نگاه کن!

 


تمام.

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 1:21 |


 دلم می خواهد داد بکشم از آن داد هایی که بد مست ها می کشند.دلم می خواهد همه چیز را از پنجره بریزم و سط خیابان و بروم کاتر عزیزم را که ترم اول از مغازه ای وسط بازار ماهی فروشهای رشت خریدم و هنوز هم بوی ماهی می دهد بردارم و چند تا از این شاهرگ های تپل مپلم را پیدا کنم و خط کش فلزی را بگذارم رویشان و یک برش طولی دقیق بزنم .یک چیزی توی خون من است باید ببینمش؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 21:22 |

Villa For a friend / Razan text&context Architects

Architects: Razan Text & Context
Location: Tehran, Iran
Principals: Alireza Taghaboni & Parisa Alimohamadi
Constructed Area: 300 sqm
Project year: 2008
Photographs: Razan Text & Context

We had suggested a house to a friend: “we will make you a home; fitting the best friend”. He didn’t wait for something special; a normal villa, just safe and out of harm’s way, as possible as it could. Municipality laws and the high slope of the site (as the first design’s guidelines) lead us to a terraced sketch.

The site was extended to the south-east. A pure, unbelievable, sunlit view in front of us. There for we made it like two boxes; a box on the other one, Like two frames: to record different views of the same location and beyond all for catching pleasure sunlight the most.

They wanted to specialize the uncovered space on the first box to their celebrations and ceremonies, so we moved bed rooms to the downer box and put the kitchen and living room in the upper one; an answer to their request: relating the court yard with the public rooms.

The sloped covering on the final roof is also a technical solution for hard winters and the snow load.

And in relation to those scratched wooden covers that attached to the balconies edges: they have made for protecting house from wind, snow, and all who wants breaks into a house, for the security that friend mentioned, for L.Fontana, the painter we like, and to present an artificial view to the nature.

Main access is the stairway from the main entrance (in the lower level/the border between out and in) to the main entrance of the building (upper box / public room), and in the middle of its way there’s a way to the personal area (upper box).

Kitchen is a suspending cube.

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 23:24 |


موسیقی رپ در دههٔ ۱۹۸۰ میلادی و از میان موسیقی سیاه پوستان فقیر متولد شد. رپ در واقع یک نوع موسیقی اعتراض‌آمیز خیابانی است. این موسیقی از پیش‌ پا افتاده‌ترین، سهل‌ترین و خیابانی‌ترین کلمات استفاده می‌کند، بدون این که از حیث ادبی بتوان این نوع استفاده را نقد کرد. در نوشتن متن ترانه‌های رپ، هیچ الزامی برای رعایت قوانین ادبی وجود ندارد.[۱] موسیقی رپ به موضوعاتی از جمله: اختلاف طبقاتی، ریاکاری، دعواهای خیابانی، فرهنگ غالب جهانی و همچنین بحران‌های سیاسی می‌پردازد. کلام آن اگرچه قافیه‌هایی ضعیف دارد و در نگاه بسیاری شعر ناب به حساب نمی‌آید، اما با همین سادگی و بی پیرایگی خود می‌کوشد معنایی دیگر از زندگی اجتماعی را به ما یادآوری کند، که بعدی از زندگی مردم کوچه و خیابان است. به نحوی می‌توان گفت چارچوب تعیین شدهٔ موسیقی را که دارای قوانین سخت و مشخص است را خرد می‌کند تا موسیقی در دسترس عامی ترین افراد جامعه قرار گیرد.[۲]

 

از ویکیپدیا

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:33 |


 ساسی مانکن وجوه و کارکرد ها(قسمت اول)

ساسی مانکن چیست؟ لمپن بورژوا؟نماینده یک رویکرد؟ زاییده شرایط؟

 
خبرگزاری فارس:
 
درپي ديدار اخير هنرمندان با شيخ اصلاحات به بازار مي‌آيد
ترانه انتخاباتي "ساسي مانكن " براي كروبي

خبرگزاري فارس: در پي ديدار حجت الاسلام والمسلمين كروبي با ساسي مانكن ، خواننده رپ زيرزميني ترانه انتخاباتي با صداي ساسي براي تبليغ شيخ اصلاحات به بازار مي آيد.

به گزارش خبرنگار "سرويس فضاي مجازي " خبرگزاري فارس و به نقل از كلمه نيوز، در پي ديدار حجت الاسلام والمسلمين كروبي با ساسي مانكن ، خواننده رپ زيرزميني، ترانه انتخاباتي با صداي ساسي براي تبليغ شيخ اصلاحات به بازار مي‌آيد.
ساسي مانكن از خوانندگان پرطرفدار رپ در ايران است و پيش بيني مي‌شود با انتشار اين ترانه انتخاباتي علاقه مندان ساسي به شيخ روي آورند.
نظرسنجي‌هاي اخير نيز حاكي از افزايش طرفداران كروبي و توقف رشد راي پايه ميرحسين طي هفته‌هاي اخير است.
از قراين و شواهد چنين بر مي‌آيد كه تيم تبليغاتي شيخ كروبي از طراحان عمليات رواني مهندس موسوي كارايي بيشتري دارند.
 
 
خبرگزاری جمهوری اسلامی:
 
دبير كل حزب اعتماد ملي با اشاره به اينكه گروهي از هنرمندان به ديدار او رفته‌اند اظهار داشت: من به صورت اختصاصي با ساسي مانكن ديدار نداشته ام ولي مي‌گويند در ميان جمع هنرمندي كه براي ملاقات با من آمده بودند اين فرد هم حضور داشته است.

مهدي كروبي روز جمعه در سي وپنجمين نشست مجمع نمايندگان ادوار در پاسخ به سوال خبرنگاري مبني بر ديدارش با ساسي مانكن خواننده رپ با اشاره به اينكه افراد مختلفي به ديدار او مي‌آيند اظهار داشت: من نمي‌دانم كه در ميان آنان چه كساني هستند ولي وقتي ابراز علاقه به ملاقات دارند، به ديدارم مي‌آيند.

وي تاكيد كرد: مي‌گويند در ميان جمع هنرمندي كه به ديدارم آمده بودند اين فرد نيز حضور داشته است.

نوري در گفتگو با فارس خبر داد:
 
فعاليت ساسي مانكن در شاخه هنرمندان كروبي

خبرگزاري فارس: مشاور هنري كروبي گفت: هم اكنون ساسي مانكن يكي از خوانندگان رپ كشورمان در شاخه هنرمندان ستاد انتخاباتي كروبي در حال فعاليت است.

حجت الاسلام محمد نوري مشاور هنري كروبي و رئيس شاخه هنرمندان حزب اعتماد ملي در گفتگو با خبرنگار "سرويس فضاي مجازي " خبرگزاري فارس، ضمن اعلام اين خبر گفت: از چندي پيش جمعي از هنرمندان كشور از جمله ساسي مانكن و ياس در حال فعاليت در شاخه هنرمندان استان تهران ستاد انتخاباتي كروبي هستند.
وي خاطرنشان كرد: اين هنرمندان در راستاي انتقال مشكلات قشر هنري كشور به كروبي براي حل اين مشكلات در صورت تصدي پست رياست جمهور از سوي وي با شاخه هنرمندان همكاري مي كنند.
رئيس شاخه هنرمندان حزب اعتماد ملي تصريح كرد: اين هنرمندان از مدتي پيش شخصا براي همكاري با كروبي اعلام آمادگي كرده بودند كه شاخه هنرمندان آن ها را جذب اين شاخه كرده و در حال حاضر در اين بخش فعال هستند از اين رو اينكه كروبي باعث جذب هنرمندان در اين سطح نيز شده است جاي تقدير دارد.
نوري ادامه داد: اخيرا " تعدادي از هنرمندان استان تهران با كروبي ديدار داشتند، ساسي مانكن و ياس هم در آن جمع بودند و كروبي در نظر دارد اين گونه افراد را از حالت زير زميني بيرون آورده تا بصورت قانوني فعاليت كنند. 
 
 
+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:4 |


طراحی پیاده راه و مرکز محله ای داودیه با تکیه  بر ایجاد فضاهای عمومی و پاتوق های محله ای


پروژه حاضر به عنوان یک پروژه میان رشته ای در سه حوزه شهرسازی،جامعه شناسی و معماری مورد مطالعه و اجرا قرار گرفت که در ادامه خواهد آمد:

الف)شهرسازی

1.بررسی  وضع موجود محله داوودیه در محدوده جنوبی میدان مادر و محدوده شمالی بزرگراههای همت و حقانی که شامل بررسی معابر و کاربری ها و امکان یابی تحقق طرح بود..

2.تعین محور های پیاده و ارایه راهکارهای ترافیکی با توجه به شبکه شطرنجی محله.

3.طراحی پیاده راهها و اصلاح منظر شهری...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:53 |


مانیفست انجمن معماران بی اخلاق


ما معماران بی اخلاقی هستیم  و نه البته آنقدر تابلو  که ساعت ها دم شهرداری بساط کنیم و برگه نظارت بفروشیم بعد که برگه را فروختیم در هر مرحله ملت را سرکیسه کنیم و شیتیل بگیریم.نه هرگز.

ما معماران بی اخلاقی هستیم البته نه از آن هایی که یک نقشه برای همه عمرشان می کشند و می دهند بچه ها هی کوچک و بزرگش کنند و دست بر قضا این نقشه جادویی از فرودگاه تا هتل 5ستاره را جواب می دهد.نه ما این کاره نیستم ما خلاقیم.

ما معماران بی اخلاقی هستیم البته نه از آن دسته که بی کار می شوند و چون کار دیگری بلد نیستند می روند می شوند استاد دانشگاه و تا آخر عمر هم مزاحم تلفنی دارند و برای بالا رفتن درجه فرهیختگیشان هر ترم دانشجوهای مادر مرده را به بردگی می کشند.نه هرگز

ما معماران بی اخلاقی هستیم البته نه از آن دسته معمار هایی که با پیدایش الکو باند  یا آلکوتایل یا دیگر مزخرفات معمار شده اند و دیوار طویله را هم  شیشه اسپایدر کار می کنیم که یعنی ما های تکیم و تو پشم ما هم نیستی.

ما معماران بی اخلاقی هستیم البته نه از آن دسته بی اخلاقهای نامردی که پروژه بقیه را می آورند جای  پروژه خودشان به عوام نشان می دهند و زیر آب همه را می زنند و لابی می کنند و پروژه می گیرند.

ما معماران بی اخلاقی هستیم چون هر وقت در هر مسابقه معماری شرکت می کنیم واقعا نمی دانیم برنده می شویم یا نه و با هییت ژوری هم زد و بند نمی کنیم.

ما معماران بی اخلاقی هستیم البته نه از ان دست معمارهایی که حاضرند بیده کنار توالت فرنگی کارفرما باشند و یا حتی خود توالت کارفرما باشند.

ما واقعا معماران خیلی بی اخلاقی هستیم البته نه از آن دست معمارانی که فاحشه اند چون در فاحشگی معماری می کنند.

ما معماران بی اخلاقی هستیم نه از آن معمارهایی که می دانند بعضی کارها اشتباه است و باز انجامش می دهند و به تکرار این وقاحت افتخار می کنند.

ما معماران بی اخلاقی هستیم نه از آن معمارهایی که دزدند کلاهبردارند و در دانشگاه و بازار و پشت چراغ قرمز هم دزدند و کلاهبردارند و معماری حرفه دوم آنهاست.

ما معماران بی اخلاقی هستیم چون روحمان و رنج آن لحظات سنگینی که در شارت های شبانه و عشقبازی با ایده هایمان کشیدیم را به هیچ بساز بفروش نو کیسه ای نمی فروشیم.

ما معماران بی اخلاقی هستیم که برای گرفتن هیچ پروژه ای ریش نمی گذاریم و چای خشک نمی جویم که بوی بزم شب پیش از دهانمان برود.

ما معماران بی اخلاقی هستیم چون اخلاق حرفه ای جامعه معماری را نپذیرفتیم.

ما تهیدست ترین و بی اخلاق ترین معماران این جامعه ایم.

 

 

این یادداشت در حاشیه ضیافت یازدهم وبلاگ های معماری نوشته شده است و قبلا از تعارفات همه متشکرم .همین جا دم در خوبست.در ضمن کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد؟

 رونوشت:حسام عشقی میزبان ضیافت  

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:28 |


غروب جمعه،یک پیرزن خیلی خیلی چاق است که مجبورت می کند ایستاده ترتیبش را بدهی و آخرش هم ترتیبت را می دهد.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:14 |


پرفسور «ماریا گرازیا فولی» در تالار اندیشه حوزه هنری

تالار اندیشه حوزه هنری دوشنبه چهاردهم اردیبهشت میزبان یکی دیگر از سلسله نشست های معمارانه با محوریت معماری اروپا بود.
سخنران مدعو این نشست که مورد استقبال دانشجویان و دوستداران معماری قرارگرفت خانم پرفسور «ماریا گرازیا فولی» استاد و رییس مدرسه دکترای پلی تکنیک میلان بود.



رابطه معماری با مدنیت، معماری با محیط، معماری با سازه و معماری با هنر محورهای سخنرانی چهار ساعته خانم دکتر فولی را در این نشست تشکیل می دادند. در جریان بحث فولی به ارایه مثال هایی از معماری اروپا و تحلیل آن پرداختند و در پایان به سئوالات شرکت کنندگان پاسخ دادند. ریاست و ترجمه همزمان این جلسه را دکتر حسن اصانلو سرپرست دانشکده معماری و مدیر روابط بین الملل دانشگاه سوره بر عهده داشتند.
در ابتدای اين جلسه رییس دانشگاه سوره به ایراد سخرانی پرداخت و برنامه های آتی دانشگاه سوره در راستای گسترش روابط با دانشگاه های ساپینزای روم و پلی تکنیک میلان را تشریح کرد سپس نماینده سفیر ایتالیا به نمایندگی از سفیر سخنرانی کوتاهی ایراد کرد و در ادامه دکتر حسن اصانلو سرپرست دانشکده معماری و مدیر روابط بین الملل دانشگاه سوره گزارش فعالیت های صورت گرفته از جمله همکاری های علمی و تبادل استاد و دانشجو در دوره های کارشناسی ارشد و دکترا را ارایه داد.
در این جلسه رییس دانشگاه سوره و مسولین حوزه هنری و نماینده سفیر ایتالیا حضور داشتند؛ دکتر منصور فلامکی، دکتر کاتوزیان و جمعی از استادان معماری نیز از دیگر شرکت کنندگان در این نشست بودند.



 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:29 |
 


 
با همكاري دانشكده معماري سوره؛ تحليل معماري معاصر ايتاليا
 
 
+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 7:54 |


دلم قطار می خواهد که بیاید از رویم رد شود.

دلم .

دلم،دل کوچکی بود می نشست کنار خطوط پرسپکتیوی و چایی می خورد.

دلم،دل کوچکم دلش قطار میخواهد.

بعد از تو دلم.دل کوچکم  شده هزار تا دل کوچک که هر کدامشان قطار می خواهند.

قطار کی میرسد.

بگویید روی ریلها یک عده منتظرند.

بگویید قطار برسد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:36 |


بورژوازی یکی از دسته‌بندی‌های مورد استفاده در تحلیل جوامع بشری است. این واژه به دستهٔ بالاتر یا مرفه و سرمایه‌دار اطلاق می‌شود.

این دسته قدرت خود را از استخدام، آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه از اشراف زادگی.

 این دسته بالاتر از طبقه پرولتاریا قرار می‌گیرد. در جامعه سرمایه داری این واژه معمولاً به دسته‌های قانون‌گذار و مالک اطلاق می‌شود.

پتی بورژوازی (Petite Bourgeoisie or Petty Bourgeoisie) طبقه‌ایست پایین‌تر از بورژوازی، ولی بالاتر از پرولتاریا.

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:5 |
 

 وبلاگی که از حبس برگشته



اما نامه هایی که رد و بدل شد:

سلام و احترام
لطفا واژه هاي زیر را در وب سایت خود یافته و آنها را اصلاح نمایید :
 
Content: Count: 8
Keywords: .... | ت...می | س...س | تجا...ز | ج...دگی

 
سایت شما ازجمله سایتهای زرد و غیر تخصصی رده بندی گردیده است
.
لازم است موارد زیر را در سایت خود به دقت رعايت نماييد
:
1 -
حذف کلیه عکسها ، کلیپ و فیلمهای مربوط به حریم خصوصی افراد .
2 -
حذف کلیه عکس و کلیپ با پوشش نا مناسب و خلاف عفت عمومی.
3 -
حذف کلیه محصولات فرهنگی بدون مجوز ارشاد نظیر موزیکهای زیرزمینی، لس آنجلسی ....
4 -
حذف کلیه لینک باکس ها ولینکهای شامل موارد فوق (جهت بالا بردن آمار بازدیدکنندگان )
وب سایت شما رفع انسداد خواهد شد
. در صورت تکرار، مجددا توسط روباتــها بررسی شده وبرای همیشه مســــــدود می گردد .
با سپاس
واحد فیلترینگ مخابرات

- Show quoted text -


-----Original Message-----
From: mojtaba zaheri To: filter@dci.ir
Date: Wed, 8 Apr 2009 22:37:48 +0430
Subject: www.shema.blogfa.com filtring?

 

سلام
بنده مجتبی محمدظاهری بلاگر وبلاگ ش م ا با آدرس www.shema.blogfa.com هستم
خواهشمندم توضیح بفرمایید چر وبلاگ بنده فیلتر شده است؟

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:26 |


 

چند ساعت گذشته با تلاش بی وقفه برای پاک کردن همه چیز از "تو"یی که فاتحانه در حال ورود به ذهن  شخص اول این قصه  بود گذشته و حالا دیگر شخص اول  به اندازه کافی حواس خودش را پرت کرده که بازی را با همین رویه اداره کند.

همیشه همینطور است.

ماجرا زیاد پیچیده نبوده یا شاید اصلا ماجرایی در کار نبوده باشد یا حداقل باید قبول کرد که ماجرایی نمی تواند در کار بوده باشد،این بهتر است.به  هر حال هرچه بوده تمام شده و دیگر شخص اول این متن می تواند برود چخوف بخواند یا سرش را گرم مجله های نخوانده سالهای پیش کند یا برود فیلم ببیند یا اصلا برود همین متن بی محلی را بنویسد که شما در پاراگراف دومش هستید و دو به شک شده اید که سرکار رفته اید یا واقعا قصه ای را می خوانید.

آدم همیشه وسط شک زندگی می کند برای همین هم هست که هیج وقت نمی رسد چون درست وقتی که رسیده شک می کند که نرسیده است و هنوز در راه است.ماجرا زیاد پیچیده نبود و همه فکر می کردیم که شخصیت اول قصه از همه باهوش تر است،هر چه باشد بازی را کشف کرده و حالا دارد چخوفش را می خواند یا مجله های سالهای گذشته را ورق میزند.تصمیم کاملا انقلابی گرفته شده بود پیش از وول خوردن نطفه ای یا بلند شدن صدایی،اول گوشی تلفنش را از همه شماره هایی که به مشترک مورد نظر ختم میشد پاک کرده بود و بعد کودتاچیان به سرعت به نواحی دور دست تبعید شده بودند.هر خیال و  امیدی  به لحظه ای دور تبعید شده بود و سرگرمی نابود کننده اش را با خوش یدک میکشید.خیالهای صورتی کمرنگ هم رفته بودند قاطی توهم ها.مثل همیشه کودتا شکست خورده بود و ذهن بیمار شخص اول  داستان،مشغول پاک شدن از خاطرات دوره کوتاه کودتا بود و ترمیم تنهایی.

پنچره باید باز میشد یکی باید چیزی میخواند و کسی باید خسته می شد و می خوابید تا آخرین نشانه های یک ننک نافرجام از بین بروند.بروند وسط کتابها یا لابلای توتون سیگار مرغوبی که به افتخار پیروزی اخیر خریداری شده بود و طعم وانیل میداد.

کودتا با کمترین خون ریزی شکست خورده بود و شخص اول داشت تحلیل های منطقی اش را در اولین جلسه مطبوعاتی بعد از کودتا یکی یکی توضیح میداد:

حالا مگه من چه گلی به سر بقیه زدم.اصلا ما رو چه به این گه خوریااا،تو که از سر صبح تا بوق سگ داری عملگی  می کنی،کی وقت داری واسه این لوس بازیا اااا.

دنیای بشکن زدن و لوس بازی عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن از عربی خوندن یک لچک به سر .....

شکر خدا که ماجرا تموم شد و گر نه همین اعتماد به نفس درب و داغون که یادگار دوران خدا بیامرز خودم بود هم از بین میرفت؛از بس که باید فکر رقیب بودی و اینکه کم نیاریو از این حرفای دو زاری.بابا بی خیال.

 

همه این حرفها تکراری بودند یعنی اصلا خبرنگاری نیامده بود چون در روزنامه های ذهن شخص اول همیشه بعد از هر کودتایی همین ها چاپ میشد.

 همه فکر می کردند که ماجرا مثل همیشه است همه مشغول فیلم دیدن بودیم همه مشغول در آوردن رمانهای قدیمی کتابخانه بودیم تا به سرگرمی اجباری بعد از کودتا عادت کنیم.خدا می داند این جور مواقع چقدر زمان دیر می گذرد.

کتابها همان همیشگی ها بودند بوف کور برای گم شدن در سرفه های خشک پیرمرد خنزرپنزری،صدسال تنهایی برای پایان تکاندهنده اش و دعوت به مراسم گردن زنی برای اینکه به شخص اول ثابت شود که بشر همیشه اسیر کابوس است.

اینها کافی بود تا آرامش بعد از کودتا شروع شود و دوباره اوضاع آنقدر عادی شود که پیرزن ها چرخهای خرید روزانه را بردارند و پر از میوه های روزمرگی و ترس مرگ کنند و پشت سرشان بکشند.همه میگفتند این بار هم مثل همیشه رمان های همیشگی و مجله های سالهای پیش کافی است.مجله ها را که ورق بزنی همیشه چیزی نخوانده پیدا میشود چیزی که نمی دانی و این خیلی بد است که تو این همه چیز را نمی دانی و میخواهی وقتت را صرف گردشهای عاشقانه در "روزهای دو نفره "کنی.

شخص اول حالا دیگر داشت نفس راحتی می کشید،هم از اینکه میتوانست تا کودتای بعدی کلی با سواد شود و هم از اینکه دیگر لازم نبود منتظر بماند تا کسی دوستش داشته باشد و سیگار پشت هم بکشد که نکند دیگر مرا نخواهد و هی به حافظ ناخن بکشد که شاید فالش خوب شود.همه چیز خوب است در ُتنهایی.

مجله های سالهای پیش ورق خورد؛زیر یکی از صفحه ها یکی با مداد قرمز شتابزده ای چیزی نوشته بود.هشت شماره قرمز بی محل که از هشت و صفر آشنایش  راحت میشد تا ته ماجرا را خواند بالای صفحه هم با مداد قرمز شتابزده ای نوشته شده بود:

یاد من باشد تنها هستم.

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 0:56 |


ما سه نفر بوديم

دست‌هامان بي‌سايه

سايه‌هامان بر ديوار

و چشم‌هامان رو به ردپاي پرندگاني

كه در اوقات روياها رفته بودند

بعد هم اندكي باران آمد

ما دلمان براي خواندن يك ترانه‌ي معمولي تنگ شده بود

اما صداي شكستن چيزي شبيه صداي آدمي آمد.

سال‌ها بعد، از مادران مويه نشين شنيديم

هيچ بهاري آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،

مي‌گويند سال… سال كبوتر بود.

ما دو نفر بوديم

يادهامان در خانه

خواب‌هامان از دريا

و لب‌هامان تشنه

تنها به نام يكي پياله‌ از انعكاس‌ِ نوشانوش

بعد هم اندكي باران آمد

ما دلمان براي ديدن يك رخسار آشنا تنگ شده بود

اما صداي شكستن چيزي شبيه صداي آدمي آمد.

سال‌ها بعد، از مادران مويه نشين شنيديم

هيچ بهاري آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،

مي‌گويند سال… سال چاقو بود.

ما يك نفر بوديم

بعد هم اندكي باران آمد…

سید علی صالحی

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 21:16 |


DESIGN PROCCES


1)Programming is the activity of determining the "program", or set of needs that a building needs to fulfill.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 0:13 |


كاريزما (Charisma)

 

 كاريزما صفتي فوق العاده در يك شخص است. اين صفت ممكن است واقعاً وجود داشته باشد يا اينكه ادعا شود و يا وجود آن صرفاً فرض شود.

  ريشه لغوي كاريزما منشأ كليسايي داشته و به معناي «عطيه الهي» است. «كاريزما» نقطه مقابل عقلاني شدن است چه در مفهوم و چه در معنا؛ كاريزما امري غير عقلاني است كه با كردار ضابطه‌مند بيگانه است.  بنابراين نيرويي است كه در طول تاريخ، خالق ارزش بوده است. بنابراين شخصيت كاريزمايي، شخصيتي است كه به خاطر صفات و سلوك خود مورد توجه و تكريم قرار مي‌گيرد.[1]چنانچه اين توجه و تكريم جنبه سياسي داشته باشد مي‌تواند به استقرار «سيادت [حاكميت] كاريزمايي» منتهي گردد.

  مفهوم كاريزما آنگونه كه " وبر" آن را مطرح مي‌كند، شامل كليه تنوعات و تفاوتهاي ماهوي انواع مختلف كاریزما مي‌شود. شخصيت كاريزمايي در انديشه " وبر" نوعي اهميت فلسفي نيز دارد. " وبر" معتقد است كه: چون دنياي معاصر غرب به علت وجود ژرفترين گرايش نهفته در آن يعني گرايش به عقل و منطق، به جانب استقرار ديوانسالاري در تمامي جوانب حيات اجتماعي پيش مي‌رود، آزادي فردي و فكري در آن به مخاطره افتاده است؛ بنابراين در چنين شرايطي رهبري كاريزمايي شايد تنها نيرويي باشد كه بتواند راهبري به سوي رهايي باشد.

  به طور واضح مشخص نيست كه تحت چه شرايط خاصي كاريزما و جنبش كاريزمايي پديد مي‌آيد، هر چند كه " وبر" معتقد است در دوره‌هاي فشار و اضطرار فيزيكي، اقتصادي، اخلاقي، مذهبي و سياسي پيدا مي‌شود. كاريزما اساساً برخاسته از نياز دايمي انسان به تعريف زندگي خويش و واقعيت جامعه و جهان است. به عبارت ديگر كاريزمايان در طي تاريخ غير عقلاني انسان بطور مداوم تعاريف جديدي از جهان و انسان عرضه مي‌كنند و هرگاه پيرواني پيدا كنند كه خود را به تعريف عرضه شده متعهد سازند، يك جنبش اجتماعي پديد مي‌آيد. چنين جنبش‌هايي معمولاً در شرايط تهي شدن زندگي از معنا، پديد مي‌آيند و نارضايتي از محيط پيرامون، سبب مي‌شود كه پيروان كاريزمايي جديد بر اين باور برسند كه تعريف و تفسير تازه از جهان و انسان پاسخ بهتري به مسئله خلأ معنوي مزبور مي‌دهد. ميان پيروان و رهبران كاريزما، كنشي عاطفي از نوع ارادت بر قرار است. مشخصه مهم انديشه كاريزما در آراء " وبر" در واقع تجديد سنت است. سنت‌ها همواره در شرف تجديد هستند و يكي از عوامل اين تجديد، نيروي كاريزما است. جنبش پروتستان در اروپا خود مهمترين نمونه تجديد چنين سنتي بود.

 

ويژگيهاي رهبران كاريزما (فرهمند)

1-   اعتماد به نفس: آنان نسبت به توانايي و قضاوت خود اعتماد كامل دارند؛

2- ديدگاه: هدفِ آرمان گرايانه‌اي دارند كه آينده را بهتر از وضع موجود متجلي مي‌سازد. هر قدر بين هدف آرماني و وضع موجود، اختلاف بيشتر باشد، احتمال زيادتري وجود خواهد داشت كه پيروان كاريزما، آن را به ديدگاه خارق‌العاده، رهبر كاريزما نسبت دهند؛

3- قدرت بيان: آنان مي‌توانند ديدگاههاي خود را به گونه‌اي كه قابل فهم پيروان باشد، ابراز نمايند. اين قدرت بيان به گونه‌اي است كه در گيرنده نيازهاي پيروان است. از اين رو از نيروي انگيزش بالايي برخوردار مي‌باشد؛

4- اعتقاد راسخ به هدف: رهبران كاريزما نسبت به ديدگاه و هدف خود اعتقاد دارند و آماده پذيرش ریسك‌هاي سنگين هستند. هزينه‌هاي زيادي صرف مي‌كنند و در جهت جامه عمل پوشانيدن به خواسته خود، از هيچ نوع نياز و خود گذشتگي دريغ نمي‌كنند؛

5- رفتار خارق‌العاده: آنها از نوعي جذابيت خاص برخوردارند و از نظر رفتار، پديده‌اي نو، غير متعارف و مخالف با هنجارهاي رايج ارايه مي‌دهند و چون در كار خود پيروز گردند، اين رفتارها موجب تحسين ستايش و تعصب پيروان مي‌گردد؛

6-   عامل تغيير: رهبران كاريزما موجب تغييرات اساسي در وضع موجود جامعه‌شان مي‌شوند؛

7- شناخت محيط: اين رهبران مي‌توانند محدوديتهاي محيطي را به صورتي واقع گرايانه تعيين كنند و منابع لازم را براي ايجاد تغيير مشخص نمايند.

  برخي از جامعه‌شناسان معتقدند " وبر" مفهوم كاريزما را ابداع نكرده است اما عمدتاً با نفوذ و تأثير آثار او اين مفهوم جزئي از زبان رايج بحثهاي اجتماعي و فرهنگي شده است.

 

 

 

منابع:

1-      وبر، ماكس؛ اقتصاد و جامعه، عباس منوچهري و ديگران ترجمه، انتشارات موسي، چاپ اول 1374، ص 397.

2-      شجاعيان، رضا؛ كاريزما و سلطه سياسي، نشريه اعتماد، مورخه 30/ 6 / 1384.

3-      رضاي خاچكي؛ مفهوم كاريزما در جامعه شناسي سياسي ماكس وبر، نشريه رسالت، مورخه 12/ 6 / 1384.

4-      شايان مهر، عليرضا؛ دائرة‌المعارف تطبيقي علوم اجتماعي، كتاب دوم، كيهان، چاپ اول مهر 1379 ص 486.

5-      موقن، يدالله و احمد تدين؛ عقلانيت و آزادي (مقالاني از ماكس وبر و درباره ماكس وبر)، هر‌مس، چاپ اول، 1379، ص 46.

 

منبع:

http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=29690

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 23:49 |


آرش خارابی فارق ( فارغ) التحصیل دانشگاه تبریز و سوره تهران امروز جنجالی ترین پروژه در تاریخ دانشکده معماری سوره را دفاع کرد که سه ساعت به طول انجامید.او در این جلسه به نقد آنچه تا کنون آموخته بود پرداخت.

آرش خارابی پروژه خود با موضوع موزه مینیاتور در بافت قدیمی اصفهان را دقیقا به این دلیل انتخاب کرد که یک چیزی هوا کند و مورد گیر واقع شود و استاد راهنمایش از او دفاع نکند و بعد به او بگویند:بیا اینم 15 با ارفاق.

او کم نمی آاورد با آن پرزانته ضایع اش.فردا که آرش از خواب بیدار شود با خودش میگوید:بوزار هم پل کلی را رد کرد و یک عمر توی همه کتابهای تاریخ هنر نوشتند بوزاری ها خر بوده اند.

 [15.jpg]

آرش خلاق است،مثل سگی که دم دارد و نمی داند که دارد آرش هم خلاق است  مثل سگ.ژوری با مزه بوده اند یک مشت دانشگاه تهرانی که به نظرشان یک کار خوب حتما باید شبیه ساختمانهای هنرهای زیبا باشد و ذوق بی حدی در پرت و پلاگویی دارند.آنها پول می گیرند که خلاقیت را نابود کنند و واقعا احساس مسولیت خوبی دارند.آنها خسته اند همیشه می خواهند بروند.اگر تسامح جناح ایتالیایی ها در دانشکده مورد نظر روزی از بین برود همه دانشجوها را خواهند بلعید. آنها خیلی خطرناکند مثل خوره به روح شما می افتند و هر جا کم می اورند دست می کنند از شرت معماری این مرز پرگهر یک اسپرمی چیزی در می آورند می کنند توی پروژه ات تا حرامزاده شود.

فریاد حاضرین:بشاش رو میز ژوری(دوبار)

 

آرش خارابی در جوانی

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 22:13 |



ماجرای مردی در یک  تراژدی  با سه اپیزد

لمپن وحشی

چند هفته پیش ایستاده بود،یک لحظه ایستاده بود وسطای کوچه ای که به خیابانی میرسد،همان خیابانی که  کوچه ای از آنورش سینه خیز میرود میرسد به اتوبان.خلاصه خیابان را که رد کنی  می رسی به آتلیه ای که من آنجا کار می کنم و چند ماهی است که دگر می گویم خیابان ما،شماره تلفن ما،شماره فکس ما ایمیل ما و از این پرت و پلا ها.آره ایستاده بود کنار قشنگ ترین در قشنگ ترین ساختمان کوچه و با خودش گفته بود:هرچه که شد،بریز این تو و هی نرو بنویس تو این وبلاگ کوفتی که تازگی ها شده مثل واژن گربه های محله در گرما گرم فصل جفت گیری.بعدش هم بند کفشمو بستم و گفتم دوباره مثل قدیما بگو به چیزم و یه سیگارو قورتش بده و بعدم به خاطر اینکه یه جوی داده باشم به خودم با صدای بلند توی مخم،مثل صدای سرگروهبان احمقی که تمام زندگیش روی بازوی یونیفرمش جمع شده، گفتم:نکنه چیزاتو کشیدن پسر،نکنه افتادی به پفیوسی،ها ماشالا بشاش توی همه چی درست مث قدیم.نکنه یادت رفته مرتیکه یه لمپن وحشی.

درد میکنند

هرروز صبح از دم در قشنگ ترین خانه هر کوچه که رد میشوم همین است و شب که برمیگردم چیزی وسط دوتا لنگم به شدت درد میکند.در زندگی هر مرد روزهایی هست که دیگر چیزهایش نمیکشند،تاب نمی اورند درد میگیرند،درد میگیرند،درد.از اینکه یک روز نشده سر وقت از خانه بزنی بیرون و همیشه بند کفشت را باید توی تاکسی ببندی؛یا اینکه قهوه کوفتی بعد از ظهرت را باید تنهایی کوفت کنی و کافه چی هم نگذارد پشت میز سه نفره که بزرگتر است بنشینی و بگوید شما که یک نفرید و اینکه  از صبح هم کاری را که دوست نداری انجام داده ای و معلوم نیست به ریش کی خندیده ای به ریش خودت یا بقیه و هر روز احمق تر از دیروزی  و حس میکنی یک ماشین ساده تبدیل خطوط دو بعدی به احجام چیزی سه بعدی شده ای و در هر صورت به چیزت.گاهی برای اینکه به خودت ثابت کنی هنوز زنده ای و یک خرده ذوقی داری مینشینی پایان نامه بقیه را می بندی که هیچ خری حتی گونه های نادر در حال انقراض هم بخاطر چندرغاز پول این همه مایه نمیگذارند.دکتر درست می گفت.

دکتر درست می گوید

دکتر پیر است دکتر معروف است دکتر خیلی پزشک خوبی است.او متخصص همه امراض چیزی است،او عینک دارد گوشش شبیه گوش دکتر مصدق است،پس خیلی خوب است.دکتر دستکشش را که تا چند لحظه پیش وسط لنگ ها و شرم بی دلیل من بود می اندازد تو سطل آشغال زیر میزش و دفترچه بیمه را میگیرد،برگهایش را میکند و بعد با لحن کسی که  انگار همین الان به او خبر داده اند که فاسق مادرش دارد به خانه آنها نزدیک میشود،تند و تند چیزهایی میگوید که یعنی باید مخت و چیزت را بگذاری توی فریزر تا خنک بشوند.او می گوید :

-تقریبا چیزی از چیز چپت باقی نمانده است اما حال راستی خوب است می توانی رویش حساب کنی...

- حساب؟

-اره،برای پس انداختن یه توله ای چیزی.

-توله؟

-آره خاک بر سر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 23:0 |



آه وقتی که من دانشجوی طرح 5 بودم.


طرح پنج معمولا در مورد یک مجتمع زیستی است.یادش بخیر اونیته هابیتاسیون کوربوی بزرگ را تحلیل کردم و کلی بدوبیراه شنیدم. وازوکو کار ام وی آر دی وی هم تحلیل کردم یک کار از رنتسو پیانو هم بود و یکی هم از لگورتای ساده یکی هم از موشه سفدی یعنی هموم هبیتات معروف یک هم از آندو.اون زمانا من کلی ام وی آر دی وی باز بودم که صدتا وان برکل و بیارک انگلس و می ذاشت تو جیب کوچولوی وینی ماس.هنوز هم وقتی نرم افزار ارکیتکترال دسکتاپ۲۰۰۷ داره وامیشه خوب چشامو می دوزم  به وازوکو که یه بچه هم داره زیر اون کنسول مهندس محاسب کشش دوچرخه بازی میکنه.خوب میجورم ببینم حال آدماش خوبه.

آخر اون ترم هپلی ترین بچه کلاس که من بودم بعد از دقیقه نود،نفس زنان رفتم 5شیت کار بی زبون و گذاشتم رو میز استاد.

ایده من پیش ساختگی بود یه کار مدولار با مدول ۷ که هر واحد سبک پیش ساخته روی اون یکی مینشست و واحدها از ۴۵متری شروع میشد و تا ۹۰متری میرفت که دو یا سه طبقه بودن و نمی دونین وقتی اینا رو همدیگه وول میخوردن پیدا کردن جای درست سرویسا چقدر سخت میشد فکنم سه تا تیپ مسکن بود حدود چهل واحد.اون زمانا هم کرم فضای عمومی داشتم  که شده بود هسته اولیه پروژه.کار من  این اولی است اون کار پایینیه رو دیدم خیلی حال کردم چون خیلی شبیه کار من بود و مسایلی که باید توی این کارا حل بشه خیلی شبیه هم اند.

 


 

لینک مربوط به کار زیر http://www.dezeen.com/2009/03/05/shift-housing-by-aquilialberg/

squshift-housing-by-aquilialberg_shifthouse_03_.jpg


 



 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 0:3 |

پست های جدی



یک ایده وجود دارد که رفیق عزیزی که نامش را بعدا فاش خواهم کرد مطرح کرده است.

از آنجا که سرانه کتابخوانی اهالی معماری در حال نزدیک شدن به صفر دقیقه است.از همه رفقا خواهش می کنم که در مورد فراخوان زیر اعلام آمادگی کنند و در صورت امکان این ایده را تکمیل کنند.

برگزاری جلسات کتابخوانی معماری در یک مکان عمومی مثلا یه کافی شاپی،کنار یه خیابونی زیر درختی .... و در مرحله بعدی برگزاری جلسات نقد کتاب معماری.

تبصره:اسپانسرش با من،هماهنگی هاش با من.

رونوشت:بهرام هوشیار یوسفی و آرونا

جامعه وبلاگ نویسان معماری.

برای اعلام آمادگی کامنت بگزارید.(کامنت مثه نمازه!باور کن)

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 12:51 |


...همیشه وقتی که مشغول معاشقه با رویاها هستی یکی می آید. سقف را بر میدارد،دیوارها را تا می کند می گذارد توی جیب بغل پالتو سیاهش،دست معشوقه ات را می گیرد و می برد و بعد دوباره دیوار ها را از جیبش در می آورد می گذارد سر جای قدیمیش و سقف را پهن می کند و به تو می گوید:تو باید بیشتر کار کنی.

حالا فرقی که این اتاق با اتاق چند دقیقه پیش کرده گم شدن دری است که هنوز توی جیب پاتو مردی است که دست معشوقه ات را گرفته و می برد.شاید غم انگیز ترین قسمت این اتاق خالی،همین برهنگی بی مورد تو است و دلیل به تاراج رفته اش.تو تنها شدی و دو انتخاب بیشتر نداری یا سیگار می کشی و می گویی:بی خیال، پوستم کلفت تر شده وهمه رویاهای روی زمین فاحشه اند، یا می نشینی و  و بلند بلند گریه می کنی.بی وقفه تا خواب.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 21:32 |

 

فصل اول:

ظهر بی امان تابستان وسط برق ماشینها من و آقای محترمی مشغول بلند بلند حدس زدن در مورد خواهر و مادر(خار،مادر) هم بودیم.من حدس زده بودم مادرش برای خوابیدن با دیگران دقت کافی را نمی کند و او حدس قریب به یقین زده بود خواهر من یک روسپی خسته است و بقیه برایمان بوق می زدند.عجب گلادیاتور های کله خری و من همین طور که تکه های سپرم را از وسط اتوبان جمع می کردم حدس دیگری در مورد زنش زدم .کم کم از این همه حدس و گمان خسته شدیم......مردیم و روی سنگ قبرمان که یک گرانیت زشت بود و یک متر مربعش برای بی عصمت کردن یک ساختمان کافیست نوشتند:ظهر تابستان و حدس زیادی.

فصل دوم:

گربه روی شیروانی داغ،خاک تو سرت تو آدم نمی شی.داری چه گهی(gohi) می خوری.

سلام مجتبی،هیچ خبری ازت نیست نکنه مردی.

آقا اون چکیده مقاله رو میل کردم،درستش کن.

سلام.مادربه خطا بپیچون بیا پایین سیگار.من سر کوچه لیلی ام.

سلام آقای ظاهری اگه اون کارو انجام ندادین لطفا بگین چون ما 2ماهه علاف شماییم.

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 21:2 |


میرداماد

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 
میرداماد یا داودیه یکی از محلات تهران واقع در منطقه ۳ شهری تهران است.

خیابان میرداماد که بلوار میرداماد نیز نامیده می‌شود و از خیابان‌های نسبتاً بزرگ در شهر تهران است در محله داودیه واقع شده‌است. به این خاطر بیشتر، محلهٔ داودیه با نام میرداماد شناخته می‌شود.

این خیابان از سوی شرق به خیابان شریعتی (جاده قدیم شمیران) و از سوی غرب به خیابان ولی‌عصر (پهلوی پیشین) منتهی می‌شود.

راه‌های اصلی متقاطع با این خیابان عبارتند از بزرگراه آفریقا (جردن)، بزرگراه مدرس و خیابان نفت. خیابان میرداماد در بخش شرقی خود از میدانی به نام میدان مادر (محسنی) می‌گذرد. بخش اصلی محله داودیه در شمال میدان مادر واقع شده‌است.

در تقاطع بزرگراه مدرس و خیابان میرداماد بخشی از این خیابان از پلی روگذر به نام پل میرداماد می‌گذرد.

این خیابان به نام میر برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی معروف به میرداماد، فیلسوف و فقیه برجسته دوره صفویان و از ارکان مکتب فلسفی اصفهان نام‌گذاری شده‌است

 

آغاز خیابان میرداماد از سمت خیابان ولی‌عصر. بخش پائینی یکی از برج‌های ساختمان اسکان در سمت چپ تصویر دیده می‌شود.
 
 
+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 23:11 |
 

پاتوق



همانطور که قبلا گفته شد،پاتوق قسمتي از فضاي عمومي يک شهر يا روستاست و گفتگوهاي جاري در آن هم قسمتي از گفتگوهاي حوزه عمومي به حساب مي آيند؛پس شهري که فضاي عمومي اش محدود است يا حوزه عمومي جامعه اي که با مشکلات مختلف اجتماعي در مورد روابط افراد يا روابط سيستم حاکم و جامعه دچار نقصان است نمي تواند بستر خوبي براي تولديد مناسبات پاتوقي باشد.

 

به اعتقاد نگارنده با کمي تسامح ميتوان پاتوق را از پاره اي تعريفات مقيد کننده به مکان رها کرد.آنچه مسلم است پاتوق ماهيتي شبه گروهي دارد پس اين گروه ميتواند در هر جا جمع شود و گفتگوهاي پاتوقي را برگزار کند.شايد بتوان پاتوقها را مستقل از مکان فرض کرد و مکان را منسوب شده به پاتوق؛در واقع اين گفتگوهاي پاتوقي نيستند که به مکان و فضايي خاص منسوب اند بلکه فضا و مکاني خاص را مي توان به گروه خاصي نسبت داد.گواه ادعاي ياد شده تغيير مکان جلسات پاتوقي انجمن هايي مانند انجمن برلن يا نهضت آزادي است.پس پاتوق ها ميتوانند از مکان مستقل باشند و به روابط افراد وابسته.

 

در مورد فضاهايي که مي توانند استعداد پاتوق شدن را داشته باشند،بيش از هر چيزي بايد به يک فضاي قابل تفکيک از کل فضاي عمومي اشاره کرد؛ اين که فضا چگونه ميتواند تعريف شود و معماران چه راهکاري براي اين تعريف و تفکيک دارند در حوصله اين نوشته نيست،اما بايد گفت که اين عناصر،در فضاهاي پاتوقي ميتوانند به طور حيرت انگيزي سبک و خلاصه باشند و حتي افراد،وظيفه تعريف فضا را بر عهده بگيرند.در مواقعي يک سرپناه مي تواند فضاي پاتوقي را تعريف کند.گاهي يک مجسمه گاهي يک نيمکت گاهي يک درخت مي تواند فضاي مورد نظر را به وجود آورد.

در يک طبقه بندي ميتوان فضاهاي پاتوقي را به پنج دسته تقسيم کرد؛دسته اول فضاهايي هستند که در زير يک سرپناه تشکيل مي شوند و مثلا پاتوق کارگران فصلي زير پل چوبي در خيابان انقلاب،مي تواند نمونه اي از اين دست پاتوقها باشد.دسته دوم پاتوقهايي هستند که در اطراف يک المان شهري يا يک ميدان تشکيل ميشوند و  فاقد سرپناه اند اين پاتوقها مکان مشخصي ندارند اما محدوده مشخصي دارند و در اين محدوده مشخص استعداد تشکيل شدن دارند؛مثلا در زمستان دور آتش تشکيل مي شوند و در تابستان جايي نزديک يک آب سردکن يا يک باجه.پاتوق موتور سوارهاي مسافرکش نمونه پاتوق هاي دسته دوم است.دسته سوم پاتوقها آنهايي هستند که مانند نمونه دوم در يک محدوده تشکيل ميشوند اما اين محدوده کاملا خطي است,مثل يک خيابان يا کوچه.در اغلب موارد اين پاتوقها حداقل يک وجه از عناصر تعريف کامل يک فضاي بسته را دارند يعني حداقل از يک طرف به ديوار يا چيزي شبيه به آن محدود ميشوند.نمونه پاتوقهاي دسته سوم تجمع هايي است که در خيابانها يا کوچه ها در ساعات معيني از روز ديده ميشوند.دسته چهارم پاتوقها فضاهاي کاملا تعريف شده يا بسته اند مثل کافي شاپ ها يا رستوران ها،اين فضاها استعداد زيادي براي تشکيل پاتوقهاي روشنفکري دارند،مثل کافه نادري در گذشته و امروز و کافه گدو و کافه شوکا در دهه اخير.دسته پنجم پاتوقها را ميتوان پاتوقهاي سيال ناميد اين پاتوقها هم به نوبه خود به دو دسته تقسيم مي شوند؛دسته اول در فضاهاي سيال اتفاق مي افتند مثلا در اتوبوس سرويس کارکنان يک اداره يا يک تاکسي.دسته دوم پاتوق هاي سيال,محدوده ها يا خيابانهايي هستند که  افراد شرکت کننده در پاتوق به قصد وقت گذراني با اتومبيل هاي خود درآنها حاضر ميشوند؛اين پاتوقها را مي توان پاتوقهاي Drive in ناميد.نمونه پاتوق ياد شده بلوار ايران زمين در شهرک غرب است.

 

فضاهاي پاتوقي ميتوانند کاملا باز يا کاملا بسته باشند.در سطور بالا مثالهايي از آنچه در فضاي باز مي تواند يک فضاي پاتوقي را تعريف کند ذکر شد اما در پاره اي موارد نيز پاتوقها با حداکثر عناصر معماري تعريف ميشوند مثل رستورانها و کافي شاپ ها که شرح انها در سطور ياد شده آمد.

 

مطلب مهم در مورد فضاهاي مستعد پاتوق،گذشته از مسايل طبيعي و جوي،حس امنيت و آرامش لازم براي گفتگو است.معماري پاتوق هاي ايران در گذشته و حال هماهنگي  بين،معماري مکان برگزاري و خط فکري جريان پاتوقي مستقر در مکان را  تاييد ميکند. شاهد اين مدعا تشکيل پاتوقهايي با گفتگوهاي روشنفکري مدرن در دهه هاي بيست و سي با محوريت افرادي از جمله هدايت و ....در ساختمانهايي مانند کافه نادري است؛همانطور که مي دانيد کافه نادري يکي از اولين ساختمانها با رويکرد معماري مدرن در تهران است.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 23:6 |


نامه های احتمالی

بعد از من در این خانه اجاره ای قفسه کتابها و گلهای اتاقم باقی میمانند.

کتابها را گذاشته ام برای روز مبادا. پولها که تمام شد زنگ میزنم دستفروشی که حوالی کافه فرانسه  بساط میکند می آید می برد.

حواستان باشد کتاب معماری ها را نمی خواهد،سری کامل کتابهای جیبی چاپ پرستو  و کتاب سفیدها چشمش را گرفته.

حواستان به گلدانها باشد رزها زیاد آب میخورند آن که گلهای کوچک قرمز دارد مینیاتور است و آن یکی که گلهای سفید می دهد و همیشه هم گل دارد اسمش ساناز است؛ اینها را گل فروش گفت من هم یاد گرفتم.شمعدانیهای روی میز خیلی زود رنج اند به نوبت غش می کنند ،خشک میشوند اما دوباره حالشان خوب می شود جایشان را عوض نکنید.بامبو ها جلوی نور می میرند.کاپیتان تازه دارد جان می گیرد حالش خوب است زیاد اب نمی خواهد.

آن گلی که برگهای کوچک دارد یادگار دختری است که عاشقش بوده ام و عکس نوزده سالگی مان لب یک ساحل نامعلوم  لای "سقوط" آلبرکاموست.عکسی که مثل بقایای یک امپراتوری سقوط کرده می ماند و توریست ها با کنجکاوی ساده لوحانه ای می خواهند بدانند چه شد که اینطور تجزیه شد و دست به دست به جزیره های کوچک فراموش شده تبدیل شد.من هم هیچ وقت نفهمیدم ....

گیلاس های آبی و ردیف فنجانها را می شود دور ریخت؛میز نقشه کشی،مداد رنگی ها،جعبه شابلون ها و راپید ها هم همین طور.

پیر مرد روبرویی گاهی ساعتش را برای تنظیم کردن می آورد،حواستان باشد خجالتی است.

 

زیاده عرضی نیست.

خدانگهدار.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 20:4 |


خیابان ولیعصر:

 

احداث این خیابان در سال 1318 خورشیدی به عنوان یک محور ارتباطی شمالی جنوبی شروع شد و در سه مرحله تا سال 1345 تکمیل شد.

خیابان ولیعصر در جنوبی ترین نقطه به ایستگاه راه آهن تهران و در شمالی ترین نقطه به میدان تجریش می رسد.

روایت دیگران:

خیابان ولی‌عصر (پیش از انقلاب: خیابان پهلوی) نام طولانی‌ترین خیابان شهر تهران و خاورمیانه است که در سال‌های اول حکومت رضا شاه ساخته شد. طول آن ۱۸ کیلومتر است که از میدان راه‌آهن تهران شروع و به میدان تجریش در منطقهٔ شمیرانات ختم می‌شود. این خیابان دارای پیاده‌رو، جوی بزرگ آب و حدود یازده هزار چنار در دو طرف خود است. خیابان ولیعصر از مراکز سنتی خرید تهران است و پارکهای بزرگ ملت و ساعی در حاشیه این خیابان قرار دارند.

 

در سال ۱۳۰۹ مجلس شورای ملی قانونی را برای احداث و توسعهٔ خیابانهای تهران تصویب کرد و پس از آن مراحل ساخت جادهٔ مخصوص پهلوی آغاز شد. چون در آن دوره منطقهٔ شمیرانات بیشتر شکلی ییلاقی داشت این مسیر نیز به شکل جاده‌ای بود که از میان تپه‌ها می‌گذشت و چندان شباهتی به خیابان‌هایی مانند سپه (امام خمینی) و شاهرضا (انقلاب) که اطراف آنها ساختمان‌های مدرن ساخته شده بود، نداشت. این جاده با ردیف‌های چنار منظم در اطراف آن شناخته می‌شد. پیترو دلاواله، جهانگرد ایتالیایی قرن ۱۷، نوشته است: «اگر استانبول شهر سروهاست، تهران را باید شهر چنارها خواند.»

پس از انقلاب اسلامی، در آغاز، خیابان پهلوی، خیابان مصدق نامگذاری شد ولی پس از مدتی به خیابان ولیعصر تغییر نام پیدا کرد.

 

پرونده:Vali Asr St in Tehran.PNG

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی محمد ظاهری در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 23:56 |


Powered By
BLOGFA.COM